گردش در یک روز آفتابی
سلام نفس من چند روز پیش من و شما به همراه بچه های مدرسه مامانی رفتیم اردو . خاله سارا هم با امیررضا و آتنا اومده بودن . جونم برات بگه بس که شما دوئیدی و خاک بازی و آب بازی کردی خودت رو هلاک کردی از خوشحالی نمیدونستی چیکار بکنی حتی نیومدی نهار بخوری از صبح تا بعدازظهر فعالیت داشتی و بعدازظهر از خستگی زیاد اومدی پیش من و مجال دادی چند تا عکس ازت بگیرم . اینجا شما با فضولی تو سبد گردشمون دنبال یه چیزی می گشتی وااااااااااااااای بلاخره یافتم و مشغول خوردن شدی که با دیدن شما آتنا دخترخاله جون با ذوق پرید وسط و باهات همکاری کرد و در اینجا من چند تا عکس از شما دو تا گرفتم قربونتون برم ...
نویسنده :
مامان سمیرا
11:09





